نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
دیدی اونم رفت
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...
من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم
و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...
تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...
زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....
شب شعرهايمان يادت هست؟
تو درد مي سرودي و من
آيه هاي اميد ميخواندم.
بعد از نبودنت
دلتنگ ترين شاعر دنيا شده ام.
برايم، آيه هاي صبر نميخواني؟
توی این روزهای داغ شهریوری دلم میخواهد یک گوشه بنشینم و برایت شال گردن ببافم
نخند، به رویم نیاور که با فتنی بلد نیستم
توی خیال که هر کاری میشود کرد نه؟
حتی میشود تصور کرد با هم رفته ایم وبه سلیقه خودت چند کاموا
همان رنگی که خودت دوست داری خریده ایم
بعد مینشینیم کنار هم
نه
نمیتوانم خوب ببینمت برو بنشین روبرویم
من شروع میکنم، یکی زیر یکی رو
و تو از تمام روزهای بی تو حرف میزنی
مثلا میگویی همه روزهایی که دلم تکیه گاه میخواسته برایم دعا میکردی
همه لحظه های بی قراریم حواست به من بوده
دلشوره تردیدهایم یک لحظه رهایت نکرده
شاید هم مغرورانه بگویی خودم خریدار تابستانه هایت هستم
یک لبخند سرخ بده ببینم
یا وقت زمزمه های الهم اغفر برای همه دلشکستگیهایم اشک ریختی
یا میگویی آنقدرها میشناسیم که نتوانم از کسی متنفر شوم
وقتی هم چشمت به کلمه انتظار بیفتد بگویی یادت هست آن هفت جمعه را ؟
شاید هم قضیه رزهای صورتی و دل نبستن هایم را به رویم بیاوری و اخم کنی و بگویی تا کی؟
تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است
تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !
درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به آتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجي آنچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
تو را می بينم ،تو را می شنوم ، تو را می گويم ،تو را می نويسم، تو را باور دارم و هميشه با توام به راستی شايدسودای عشقی در تو نيست . و شايد نخوای رسوای عشقم باشی .اما غريبه با دل من اشناجسمت نيست در کنارم .اما روحت هست در وجودم. روح واحساست را بارها و بارها زمزمه کردم.عشق و احساسم را بارها وبارهامرور کردم .شايد هيچ زمانی با من نباشی وبا روحم يکی نشی و نخواهی با من باشی.
شايد تو تنهای تنها رويای شبهای مهتابی زندگيم باشی.شابد تو برای ديگری باشی.اما خوشحالم که کسی نميتونه فکر و يادتو از من بگيره.اي کاش منو ببينی و وجودمو باور کنی. اي کاش در شبهای ظلمات تنهاييت تک چراغ دلت من باشم.اي کاش ارامش بعد طوفان دلت من باشم.اي کاش رسوای دلم باشی و شيدای عشقم.
ای تو قصه گوی شبهای مهتابی.ای تو ايمان شبهای تنهايی با تو بودن را روحم از تو ياد گرفت. بگو بی تو بودن را از کجا ياد خواهد گرفت.
بمان تا مرده نباشم و در آغوش تو باشم.تو که بايد شب را از ميان چشمانت معنا کرد.محبت را در قلب کوچکت معنا کرد.تو که گرمای خورشيد را در بر داری .زيستن در کنار معشوق را باور داری. تو که می دونی عشقم برات تا بيکرانها جاريست.توکه می دونی طعم تلخ اخرين وداع تا دور دستها در خاطرم باقيست.
بيا ای تو ايمان گمگشته ام
ديگر گمگشته ام مباش
ديگر لحظه ای را بی من مباش
به نام خدا ، به نام عشق ، به نام تو ، به نام عشق نام تو .
آسمان مظهری از پاکی و صداقت است و هنگامیکه خورشید طلوع می کند ، صداقتش به اوج می رسد . واین گونه با تو سخن می گوید که مرا بنگر که زیباییم از هر چه زیباروست ، زیباتر است . وقتی که به آن می نگری چشمانت را می بندی زبرا آن چنان زیباست که قادر به دیدنش نیستی . چشمان تو قادر به دیدن این همه زیبایی نیست . می دانی چرا؟
زیرا هنگا می که صادقانه گفتم "دوستت دارم" مرا به تمسخر گرفتی و صداقتم را باور نداشتی این گونه است که اولین زیبایی مرا که صداقتم نسبت به تو بود ندیدی که اکنون نیز قادر به دیدن هیچ گونه زیبایی نیستی . برو... برو .. به آنجا که ظلمت و تاریکی باشد. تا شاید بتوانی صداقت آنان را که دوستت دارند باور کنی . بی تو هر لحظه فرو می ریزم . باور کن ، باور کن اگر روزی تو را نبینم .اگر یک روز آهنگ صدای دلنشین تو در گوشم زمزمه نکند . آن روز را به شب نخواهم رساند تو تنها دلیل بودنم هستی و تنها دلیل رفتنم . اگر ماندم به خاطر این بود که دوستم خواهی داشت اما اکنون که این گونه نیست می روم به خاطر تو ماندم و اکنون به خاطر تو می روم تا زندگی ات را دور از چشمانم ادامه دهی آن روز که پرسیدی چقدر دوستم داری ؟ یادت هست که من چه جوابی به تو دادم . گفتم به همان اندازه که تو مرا دوست نداری و تو بی تفاوت مرا رها کردی نمی دانستی که اگر نگاهت را ازمن بگیری قلبم آتش می گیرد . زندگی کن بدون این که فکر کنی حتی لحظه ای منی وجود دارد. می دانم که همین گونه است .
تو اصلا مرا نمی بینی از صمیم قلب برایت آرزوی خوشبختی می کنم ، عزیزم.
بدرود و صد درود
**عاشق چشمان زیبایت هستم**

دوستت دارم ای سیاهی شب
که چگونه همرنگ روزگار منی
خدای مهربانم ، در لحظه باشکوه تحویل سال نو ، دوست دارم با اولین کسی که سخن می گویم تو باشی تا شاید به برکت این گفتگو ، یادت روز به روز ، لحظه به لحظه همراه من باشد :
خدای مهربانم در این سال جدید اگر می خواهی عاشقم کنی ، عشقی بزرگ به من عطا فرما تا حس دوست داشتنم به تباهی نرود و قلبی بزرگ به فراخی همان عشق عطا کن تا عشق نیز به تباهی نرود .
و اگر قرار است در این سال جدید مرا با اسمی و رسمی پیش مردم عزیز گردانی ، پیش از آن ، روحم را با جامی لبالب فروتنی سیراب گردان تا این نام های زورگذر مرا غره نگرداند و پندار غلط بزرگ بینی مرا از یاد تو غافل نکند .
اما اگر حکمتت بر آنست تا در این سال جدید مرا با مصیبتی بیازمایی به من صبری جزیل عطا فرما تا در آن لحظات پر تنش درد آنگونه شکرگزار تو باشم که گویا در وفور نعمتم .
و اگر حکمتت بر آنست تا نعمتی را از من بازستانی و من عزیز کرده را به زیر بکشانی ، به من آن اندازه عزت نفس و مناعت طبع عطا فرما تا جز در مقابل در گاه تو در مقابل احدی سر خم نکنم و نیازم جز در برابر وجود بی نیازت آشکار نشود
و اگر قرار است کاری بزرگ به عهده من گماشته شود به من زانوانی پر توان ، شانه هایی ستبر ، دستانی گرم و قلبی پر قدرت عطا فرما تا بدرستی از انجام امور فارغ آیم و حلاوت حس مفید بودن و کسی بودن ، روحم را غرق در لذت کند .
خداوندا در این سال جدید ، هر آن راهی که به سوی خیر منتهی می شود مقابل پایمان بگذار و هر آن راه که مقصدش ناکجاست از پیش پایمان بردار .
خداوندا ما تنها به دیدن ظاهر امور قادریم ، چه بسیار بر حقیقتهای زشت پامی فشاریم چرا که ظاهرش زیباست و چه بسیار از حقیقتهای زیبا می گریزیم چرا که ظاهرش پیش چشممان زشت جلوه می کند . این اصرارهای ناخردانه ما را نادیده بگیر و هر آنچه از خیر و نیکی و زیباییست به ما عطا کن و هر آنچه از شر و زشتی و ناپاکیست از ما دور نگه دار ..
خداوند خوبم ، سال جدید در حال تحویل است ، می خواهم پیش از همه عیدیم را از تو بگیرم ، دستان خالیم را مقابلت می گشایم ، چشمانم را می بندم و دیگر هر چه کرم توست ...
موقع تحویل سال به فرشته هایت بگو برایمان دعا کنند ، ما هنوز هفت سین سفره مان کامل نشده ، سرور ، صداقت ، صفا ، صمیمیت ، صبوری ، سرافرازی و سربلندی را تو در این سفره بگذار .
اصلا تمام سفر ه را بردار ، به جایش عشق بگذار ...
به جایش عشق بگذار ...
اين همان هيچ است كه از هيچي خود مي گويد.
چرا آخرين برگ به هنگام افتادن از شاخه ي درخت آرزوها خنديد؟!
مگر نمي دانست كه تنهاترين لحظه هاي عمر شاپركها در خلوت روياي او رقم مي خورد؟!
ولي باز خنديد و رفت... رفتن از بيداري به خوابي ابدي. اما باز خنديد!
زمين او را در آغوش گرفت، باد وحشي با آن همه فريب نيرنگ خود با نيشخند مرگبارش بر سر برگ خسته ايستاد، باز برگ خنديد!
باد با فريادي پر از كينه پرسيد: به چه چيز مي خندي؟
برگ زرد و خسته در حالي كه برق اميد در چشمهايش مي درخشيد به صورت باد نگاهي انداخت.
سكوتش سرشار از نا گفتني ها بود. باز خنديد و براي هميشه خوابيد!!!
اين بار، باد بود كه مي لرزيد و وحشت در وجودش موج مي زد.
باد چه در چشمهاي برگ ديد كه اين گونه پريشان شده بود؟؟! زمين لب به سخن آورد و گفت: بهار در راه است...
اين تكرار هميشگي حيات است كه اين تازگي را در قلب زمين جاي مي دهد.
لحظه اي چشمهايم را مي بندم و به اولين چيز كه به ذهنم ميرسد فكر مي كنم. چيزي جز تو به يادم نمي آيد. آخر چرا؟!
خوب اين رسم عاشقي است، ديگر غصه بس است. بايد خنديد! خنديد به آن همه پوچي و بي ثمري. ولي، ولي بهار در راه است...

دلم گرفته آسمون نمي تونم گريه کنم
شکنجه مي شم از خودم نمي تونم شکوه کنم
انگاري کوه قصه ها رو سينه من اومده
آخ داره باورم ميشه خنده به ما نيومده
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگار بي کسي يه عمر که دربه درم
حتي صداي نفسم مي گه که توي قفسم
من واسه آتيش زدن يه کوله بار شب بسم
دلم گرفته آسمون يکم منو حوصله کن
نگو که در اين روزگار يه خوره کمتر گله کن
منو به بازي مي گيرن عقربه هاي ساعتم
برگه تقويم مي کنه لحظه به لحظه لعنتم
آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شکسته تن

اي كاش دوست داشتن را تجربه نمي كردم، تجربه ي تلخي بود... ديگر هيچ وقت نمي خواهم حضوري گرم، سرماي وجودم را محو كند ديگر هيچ گاه به نگاه عاشقي دل نمي بندم و هيچ گاه به سلام مهرباني پاسخ نخواهم داد

آرامتر بگذر ...
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟
یک دنيای سياه با مردم خاکستری ... راستی خدا سفيد اين وسط کجاست ؟؟؟
از من نپرس چرا عوض شدی ، چون اونوقت منم ازت می پرسم تو چرا دنیا رو اینهمه عوض کردی ؟؟
من توی یکی از پیچهای این دنیای پراز پیچم ، این دنیا تا بگرده منم باهاش می گردم .
یه زمانی توی کوچه ها فقط آب بود ، گل بود ، عشق بود ، نور بود . خب اونوقتها منم عاشق می شدم ، شعر می گفتم ، مهمونی می گرفتم ، نور روی سرم می ریختم .
در خونه ام باز بود عین سجاده ام ، سجاده ام بوی یاس می داد ، حیاط خونه ام پر از یاس بود .
اونوقتها موضوع شکم اونقدرها جدی نشده بود ، یه تیکه نون و یه ظرف ماست برای سیر کردنش کافی بود .
صداي چك چك اشكهايت راازپشت ديوارزمان ميشنوم وميشنوم چه معصومانه دركنج سكوت شب،براي ستاره هاسازدلتنگي ميزني ومن ميشنوم ميشنوم هياهوي زمانه راكه توراازپريدن وپركشيدن بازميدارد.
آه اي شكوه بي پايان،اي طنين شورانگيزمن ميشنوم.
به آسمان بگوكه من ميشكنم! هرآنچه توراشكسته
وميشنوم هرآنچه درسكوت تونهفته
به یاد او که بودن را ممکن ساخت ...
لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم
و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.
تقديم به يه دوست كه دلم بي نهايت براش تنگ شده است
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند
نامه یک دختر کوچولو به خدا!!!
خدای خوبم سلام.
حتما میشناسیم.دختر لوس و کوچولویت دارد برایت نامه مینویسد.من تا حالا برای هیچکس نامه ننوشته ام اما میدانم که نامه ای نیست که تو بی جواب گذاشته باشیش.پس برای تو مینویسم.
خدای عزیزم میدانم که دختر زیاد خوبی برایت نبوده ام٬اما تو خوبتر از آنی که به خاطر سرکشی های من نگاهم نکنی.
عزیزم نمیدانی چقدر خوب است و چقدر لذت میبرم وقتی به آسمان نگاه می کنم و می پرسم تو بین آن ستاره هایی یا اینجا گوشه قلب من؟ و یکدفعه قلبم محکم تر میزند و یک قطره اشک سر میخورد روی صورتم.بعدش من یواشکی میخندم که بازهم با این سوال باعث شدم نشانم دهی که هستی.
میدانی تو خوبترین٬مهربانترین وزیبا ترین خدای دنیا هستی و از آن خدایی که جاده ای کشیده و دوطرفش آتش روشن کرده خیلی خیلی بهتری.تو همیشه هستی.هیچ وقت نمیگذاری تنها باشم حتی آن وقتهایی که تنهایم.یادت هست آن موقع که از زور دلتنگی نوشتم دلم میخواهد توی بغل خدا بمیرم؟تو بغلم نکردی و من هم در آغوشت نمردم!!!به جایش به اینجا رساندیم که به خاطر همان دلتنگی ها توی بغلت نفس میکشم.
خدای خوشگلم مواظبم باش٬به یادم باش و نگذار از تو که از همه بهتری غافل باشم.
دوستت دارم
ارادتمند هميشگي بچه دومي

قاصدك باز رسيد؛ بالهايش خيس. از كجا آمده ای؟
همچنان رقص كنان، سر در گم، پی چيزی می گشت و
نمی ديد مرا؛ ... من كه در حسرت يك جمله ز عشق
سالها منتظر خط توام، پس چرا حرف نداری؟
قاصدك حرف بزن٬ تو كه پيشش بودی ،
راست بگو، هيچ نمی گفت فلانی بن فلانی؟
قاصدك حرف بزن، تا ببينم كه كجاست.
شهر رؤيايی چشمانمِ به زير.
من هنوزم كه هنوز٬ پای حرفم هستم.

اگه عزیزی دارید که فقط با یه جمله و حرف شما دلش امیدوار میشه و دلش شاد میشه این امید و شادی رو ازش دریغ نکن پرستوی عاشق اینبار نیز گذشت و فداکاری خودت رو ثابت کن
ببار ای باران ، ببار که غم از دلم رفتنی نیست،
اشکهای روی گونه ام دیدنی نیست!
ببار ای باران که این تنهایی تمام شدنی نیست،
آن لحظه های زیبا تکرار شدنی نیست!
ببار ای باران که شعر تلخ جدایی خواندنی نیست ،
غم تلخی که در سینه دارم فراموش شدنی نیست !< body>
کجایی و بیای ببینی خیلی تنهام پر غصه....
کسی جز تو نیست که حال بی کسی هام رو بپرسه....
تو میدونی حال و روز درد بی درمون من رو....
تو میدونی نام و نشونه دل بی نشون من رو....
تا حالا به کسی گفتی i love you??????
معنیش رو می دونی؟؟؟؟
معنیش من عاشق تو هستم نیست....
معنیش من دوستت دارم می شه......
این اصطلاح تو فرهنگ ما اشتباه معنی شده.....
اصلش i fall in love with you هست که معنیش من عاشق تو هستم می شه....
الو … الو… سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم …
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
چند روزپيش صبح وقتی می خواستم برم بیرون از خودم قول گرفتم وقتی برگشتم حتما یکی از نوشته هامو انتخاب کنم و وبلاگمو قاطی آپها ! بفرستم به سلامت ! اما موقع برگشت یه اتفاقی برام افتاد که ترجیح دادم به جای نوشتن نوشته های قبلیم این اتفاق تازه رو براتون تعریف کنم .
غروب که از گالري داشتم برمی گشتم نزدیکای خونمون بود که یه زن و شوهر تقریبا 35 شایدم 40 ساله با فاصله ده پانزده متری من داشتن راهشونو می رفتن که یه دفعه یه مشاجره ای بینشون اتفاق افتاد و شروع کردن به داد و فریاد و هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که دعوا جدی تر شد و خانمه با تمام قدرتش شروع کرد به جیغ زدن . طوری جیغ می زد که تمام آدمهای توی خیابون حتی اونایی که سوار ماشیناشون بودن یه لحظه ترمز کردنو صورتشونو به سمت صدا برگردوندن . از صدای جیغ خانمه خیلی ترسیدم اما بیشتر از ترس دلم براش سوخت ، حتما خیلی غصه توی دلش تلمبار شده بود که مجبور شده بود برای خالی کردنش این راهو انتخاب کنه ، خیلی سریع خودمو بهش رسوندم ، دستاشو گرفتمو و گفتم " خانم چه اتفاقی افتاده ، می تونم کمکتون کنم ؟
گل مهربونم...
گل هميشه نازم نبودي چاره سازم
نكردي مهربوني به قلب پر نيازم
آخر اين اسمش وفا نيست
راه ورسم عاشقا نيست
وقتي كه دلم گرفته
دل شكستنم روا نيست

من به خورشيد سپردم
براي طواف نگاهت هر روز از شرق بتابد
به مهتاب سپردم
براي بدرقه ي چشمانت شبها بتابد
من به مجنون سپردم
براي پريشاني دلت از اشک هاي ليلي بگويد
من به حافظ سپردم
براي خنده ي لبانت فال هاي عاشقانه بگويد
من به فرهاد سپردم
براي شکستن غمهايت با تيشه ي عشق به آنها بکوبد
من به ابرها سپردم
با زمزمه ي دلتنگي تو عاشقانه بگريند
اينها براي عاشق بودن من کافي نيست
تو بگو...
تو بگو تا جانم را پيشکش چشمان بيقرارت
در شب دلتنگي تو کنم
تو بگو...
تو بگو تا به چشم هايم سفارش کنم برايت بميرند

میدانم که نمیدانی...!
میدانی که خیلی دوستت دارم ، میدانم که نمیدانی بیش از عشق بر تو عاشقم....
میدانی که بدون تو زندگی برایم پوچ است ، میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر زندگی
وجود ندارد....میدانی که بدون تو عاشقی برایم عذاب است ،
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی نیست برای عاشق شدن....
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب می شود ،
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگر لحظه ای باقی نیست برای ادامه زندگی...
میدانی که همه فکر و زندگی من تو شده ای و تمام لحظه ها نام تو را در قلبم زمزمه
میکنم ، میدانم که نمیدانی از زندگی برایم عزیزتری ، زندگی در مقابل تو برایم کم
است تو دنیای من شده ای عزیزم...
می دانی که تو لایق این قلب عاشق منی ، میدانم که نمیدانی تو لایق تر از آن
هستی که تصور میکنی!میدانی که بدون تو من تنهای تنهایم ،
میدانم که نمیدانی آن زمان تنها تر از من دیگر تنهایی نیست!
می دانی که خیلی بیقرارم و انتظار میکشم که به تو برسم و تو را در آغوش خود
بگیرم, میدانم که نمیدانی از این انتظار دیگر خسته و دلشکسته شده ام...
می دانی که از این دوری و فاصله در بیشتر لحظه ها چشمانم خیس است ، میدانم
که نمیدانی دیگر در اعماق چشمانم اشکی نیست!
میدانی که آرزو دارم دستانت را بگیرم ، تو را در آغوش خود بفشارم ، بر لبانت بوسه
بزنم و به تنها آرزویم که رسیدن به تو می باشد برسم اما میدانم که نمیدانی تو همان
آرزوی منی!نمیدانی که بعد از تو به آن دنیا سفر خواهم کرد ،
می دانم و میدانم بعد از تو دیگر حتی مجالی برای نفس کشیدن نخواهد بود
به حرمت آن شاخۀ گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !!!
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچۀ همیشگی زدیم
تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !!!

... اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
پرواز را از همان كودكي آموخته بودم
اما فرصتش پيش نيامد كه پرواز را تجربه كنم و ترس دارم كه
اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
چرا دروغ ؟ چرا ريا ؟ مگر دروغ ،عشق هم مي آفريند ؟ هميشه پنداشت من اين بوده است كه عشق زائيده سادگيست و ميوده درخت شيطاني دروغ ، نفرت است و بس ، فاصله است و دوري ،فرار است ،فرار از خود ،فرار از او ،فرار از همه و زنداني كردن خويش درون غار تاريك تنهايي روح !
.... اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا...
همواره در مسير عبور خويش از زندگي تصور نمودم كه اين ايستگاه ،خود خود عشق است ولي همانند دوندهاي كه يك كفشش از پا در مي آيد لنگ زدم ،ماندم و ديدم كه درخت دروغ حتي يك برگ هم براي سايه به من هديه نكرد ! پس كفش به پا كردم و دوباره دويدم و مرا همواره اين انديشه ياري مي داد كه :
« عشق مي ورزم و اميد كه اين فن شريف چو هنرهاي دگر موجب حرمان نشود »
و من دانسته بودم كه تنها پاهاي من بايد بدوند پس دويدم وپيوسته اين فكر به من اميد مي داد كه « بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه عشق تر است »
اكنون كه از آخرين ايستگاههاي هفت شهر آرزو مي گذرم مي انديشم كه اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
كه چرا تني كه همه اشتياق است براي سرسپردن ،يك نفس در ايستگاهي تازه نكرد !
و هر ايستگاه بغضي شد نشكسته و اكنون مي انديشم كه
واي به ايستگاه آخر !
آيا اين بغض شكسته خواهد شد يا كه
اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ؟!........
پائیز می آید...
پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...
کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان میشنویم...
کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...
کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان نیز خواهیم دید..
آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...
بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی
باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی نه عاشقی
باز هم امروز باز هم فردا ، اما اینبار بی هدف تر از گذشته...
انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...
و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من
التماس ذکر مقدس چشمانم و چشمانم که از خیسی به رودخانه می مانند...
و تنها حسرتی مانده از دقایق ، ثانیه ها و ساعت های با تو بودن ...
دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ..
فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم ...
داستان چهار شمع
چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند. محیط آن چنان آرام و بی صدا بود که می شد به صحبت هایشان گوش داد.
اولی گفت:من "صلح" هستم . کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگاه دارد من مطمئنم که خاموش می شوم.
لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت.
دومی گفت: من "ایمان" هستم. وجود من ضروری نیست ، پس چندان مهم نیست که روشن باقی بمانم.
سخنش که به پایان رسید . نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.
شمع سوم با ناراحتی گفت:

اگر به دنبال عشق کاملی می گردید و خواستار روابطی رویایی ، بدون درگیری و سراپا گرمی و ادراک ، پذیرش و مهربانی هستید بدانید که باید تمام عمرتان را در ناله و زاری سپری کنید ، در روی زمین عشق کامل وجود ندارد فقط عشق انسانی یافت می شود با دنیایی از نقص ها ، و این شمایید که باید این عشق را رشد دهید ، به روی زیباییش آغوش بگشایید و نقصهایش را با صبر ببخشایید ...
( لئو بوسکالیا )
می گفت خیلی دوسش داره ، شب تا صبح ، صبح تا شب بهش فکر می کرد ، ذهنشو خالی کرده که فقط همونو توی ذهنش بشونه ، می خواست هیچ فکر مزاحم دیگه ای مانع از فکر کردن به اون نشه ،
روزهای قشنگی رو با هم گذروندن ، با هم رفتن ، گفتن ، خندیدن تا یه روز دعوا شد ، قهر شد ...
ای او..
تا بدانیم ، برای تو می نویسم . دلم را چون کبوتری سپید در دست می گیرم و رو به بهشتی که عطر او می آید ، پروازش می دهم ، تا بدانی در برابر حضور مداومت ، مشرق و مغرب شمال و جنوبم .قصد می کنم تا کبوتر دل ، بی پروا اوج بگیرد ، تا جایی بپرد که من نقطه ای شوم و نقطه محو شود و از محو عبور کند و آن گاه از سر آغاز ، نوشته شود تا او .. شود.

لحظه های شرجی مرداد دارند روبه روی روزگار
انتظار من رژه می روند.
روزمرگی ام را تکیه داده ام به دیوار کوتاه تراس خانه.
با تمام وجودم متمرکز شده ام روی مانده های 
لبخند شرجی و بی دریغ تو
که ماسیده اند در جای جای ذهنم!
خودت می دانی این سطرها آبستن چه جمله ای هستند؟
می دانی؟! مگرنه؟!
..............
و درست همین جا بود که فرشته ای فریاد کشید :
(( تو ، همان بنده ای که به وفور خطا می کند ، آنکس که بیش از همه بی انصاف می شود ، آنکس که از عدل و برابری تنها خطابه هایش را خوب می داند و وقت عمل کس دیگریست ، آنکس که هزار عهد می بندد و به پیمان شکستن شهره است دادگاهی تشکیل داده ، خودش جای قاضی نشسته و خدا را آنکس که عادل و صادق و حکیم مطلق است را چون خوانده ای احضار کرده و حالا دارد از خدا می پرسد :
" خدا ، یادت نرود عدالت را برقرار کنی !!! خدا من این دردها را کشیده ام ، این ثوابها را کرده ام یادت نرود منظور کنی !!!!! خدا حق من این بود ، این نبود ... گفتم شاید تو این چیزها را ندانی ، اینها را به تو بگویم تا خدایی نکرده در حق کسی اجحاف نشود !!!!!! خدا آخر چرا اینطور شد ؟ اینطور نشد ؟ نه ! این اصلا عادلانه نبود ، فکر می کنم اینجا را دیگر اشتباه کرده ای !!!!!!! "
اول سلام میکنم که خداحافظی نداشته باشد
دوم با دوستی اغاز میکنم دروغ نداشته باشد
سوم با اشنایی اغاز میکنم که جدایی نداشته باشد

دلم برای کسی تنگ است!
دلم براي کسي تنگ است
دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است
دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد
دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند
دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد
دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شندين صدايش را حسرت مي کشد
دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست
دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده
دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده
دلم براي کسي تنگ است که سرنوشتش همانند من است
دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است
دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است
دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه است
دلم براي کسي تنگ است که محرم اصرار است
دلم براي کسي تنگ است که راهنمايي زندگيست
دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند
دلم براي کسي تنگ است که دوست نام اوست
دلم براي کسي تنگ است که دوستيش بدون (( تا )) است
دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ دل تنگيهايم است
دلم براي کسي تنگ است .............
دلم براي کسي تنگ است .............

زندگی شراب تلخیست که همه محکوم به نوشیدن آن هستیم پس می نوشیم به یاد کسانی که دوستشان داریم و نمی دانند و کسانی که دوستمان دارند و نمی دانیم.

یکی بود یکی نبود!
من دوست دارم داستان هایم را سطر به سطر بنویسم
شبیه سطر های شعر.
این جوری احساس می کنم شاعر شده ام!
بعد ، وقتی یک سطر عادی را خلق می کنم ،
برایم می شود زیباترین اثر دنیا!
مثل همین نوشته هایی که دارند جلوی چشم های تو عرض اندام می کنند!
من عاشق شعر هستم!
در بین تمام شعر های دنیا ، یک بیت شعر را همیشه تکرار می کنم با خودم.
منظورم همان بیتی است که شده ورد زبان من و چشم های تو !
همان بیتی که شده ورد زبان من و سکوت مهربان و شرجی تو!
منظورم "دوستت دارم" است .
هر بار که این جمله را تکرار می کنم ، تمام ثانیه ها می شوند نت های موسیقی!
من جوان می شوم ! جوان تر از آفتاب !
و تو
زیبا می شوی ، زیبا تر از همیشه
می بینی؟!چه قدر سطر به سطر نویسی خوب است ؟!
این هم یک داستان بکر:
یکی بود یکی نبود .
من بودم و تو .
ما بودیم و یک جمله زندگی ساز.
دوستت دارم!
دوستت دارم هایت را باور می کنم درست مثل امضای آخر نامه هایت را که می گویی خون است ولی طعم آب انار می دهد.



و خواست عشق بيافريند که تو را آفريد ...
مادر:
رمز ورود به قلبم
فردا روزه مادره این بزرگ روز را به همه ی مادران صبور و فداکار از جمله مادر خودم تبریک می گم. و عاشقانه دستان پرازمهرش را می بوسم
.
و خداوند آدم را آفرید
و خواست عشق بیافریند که تو را آفرید ...
بخشی از زیباییش را به تو هدیه کرد و تو آنچنان زیبا شدی
که خداوند بارها خودش را برای آفرینشت ستود ،
پیکرت را ظریفتر از آدم تراشید
اما وجودت را بیش از او سرشار صبر کرد
که خوب می دانست
تاریخ ، بی رحمانه ترین ترکه های ظلمش را
بر پیکر ظریف و زنانه تو فرود خواهد آورد ،
و دستانت را غرق در لطافت کرد
چرا که تو می بایست اول بار حس لطیف و خلسه آور نوازش را
به آدم و بعد به فرزندان آدم هدیه می کردی ،
و تو را آفرید که مجرای اشک را هم آفرید
که خوب می دانست این تویی که در زمین مامور اجرای آرامش می شوی
سلام به دوستای گلم امیدوارم حال همتون خوب باشه
خیلی خوشحالم پست (زندگی روی سکوی پرتاپ) مورد توجهتون قرار گرفت . اون موقع که داشتم این آپو می کردم فکرشم نمی کردم که کسی بشینه و بخوندش اما حالا واقعا ناتوانم در مقابل این همه محبت شما اینهمه ایمیل و نظر خصوصی الان در وضع مساعدی قرار ندارم که بخوام به این همه مهر شما جواب بدم الانم چون به وبم خیلی علاقه دارم تمام نیرومو جمع کردم و نشستم پشت میز کامپیوتر.
به دلیل بیماری یه چند روزی رو از خدمتتون مرخص می شم . یه ذره که بهتر شدم برمی گردم . خیلی دوستون دارم
.
ارادتمند همیشگش بچه دومی

درقلب خود بنویس امروز بهترین روز سال است(امرسون)

زندگی روی سکوی پرتاب ...
اگه یه قدم دیگه بهم نزدیک بشی خودمو می ندازم پایین .
- اتفاقا منم فقط دارم واسه این بهت نزدیک می شم که زودتر خودتتو بندازی پایین .
- تو کی هستی ؟
- یه بنده خدا که اومدم بهت یه آدرس بدم گم نشی .
- چه آدرسی ؟
- خب معلومه جهنم ! آخه خیلی بد میشه تو خودتو از سی چهل متر بندازی پایین ، این همه راه ببرنت بیمارستان بعد پزشک قانونی بعد مرده شور خونه بعد قبرستون بعدم اووووه یه عالمه راه بری اون دنیا بعد آدرس جهنمو نداشته باشی توی اون هاگیر واگیر اون دنیا بلاتکلیف بمونی !
- خدای من آخر عمری این چه دیوونه ای بود فرستادی سراغ من ؟!
به محض اینکه از گریه فارغ بشم..
یک آپ خوب خواهم نوشت
!!! ....
ابر وقتی کامل بباره آسمون آفتابی میشه
ولی باید سیر گریه کنم
بلند بلند!
بذار امشب همسایه ها از صدای هق هقم بیدار شن
بابا باز بیاد دم در اتاقم چند لحظه بایسته ولی هر کاری کنه نتونه در بزنه و آروم برگرده..
غم من امشب خیلیا رو بیدار میکنه
امشب نمیخوام خوددار باشم و مخفی کنم
انگشتام درد میکنه
دردم به استخون رسیده
خدایا شکر که گریه هست
درد هست
تو هستی
..
شکر
طفلکی ستاره من ، گوشش نمی شنيد ...
دیشب که داشتم به آسمونو ستارهاش نگاه می کردم ، یاد بچگیام افتادم ، وقتهایی که به من ستاره نمی رسید ... چه دورانی بود ... یه عالمه بچه از غروب می رفتیم توی حیاط و چشم می انداختیم به آسمون تا بالاخره ستاره ها در بیان و هر کی ستارشو پیدا کنه و آرزوهاشو بهش بگه . نمی دونم چرا اما خیلی وقتا به من ستاره نمی رسید نه اینکه اصلا نمی رسید ، می رسید اما همیشه اون کم رنگاش برای من می موند و منم هر وقت می گفتم این ستاره کوچولو برای منه همه می خندیدن که بابا این ستاره اونقدر لاجونه که جون شنیدن آرزوهاتو نداره ، بعد یکی دوتاشون سر ستارمو داد می زدنو با خنده می گفتن : " بچه ها ستاره منیرا کره !! " منم باورم می شد که هر ستاره ای که دوره گوشاش نمی شنوه ، اونوقت یه عالمه غصم می گرفتو به ستاره کوچولوم که حالا دیگه مطمئن بودم گوشاش نمی شنوه توی آسمون زل می زدم ... من می موندم یه عالمه آرزو که نمی دونستم به کی بگم ، بیشتر از اینکه دلم برای خودمو و آرزوهام که قرار نبود براورد بشه بسوزه دلم برای اون ستاره و گوشای کرش می سوخت !!
اما یه روز بهم رسید ، بالاخره یه روز یه ستاره گنده ی تپل مپلو پر نور بهم رسید ... چه ذوقی زدم ، انگار همه دنیا برای من شده بود اونقدر ذوق زده بودم که داشت آرزوهام یادم می رفت ، نمی دونستم کدوم آرزو رو اول بگم ، دنبال بزرگترین آرزوم می گشتم که یه دفعه قیافه ی رنگ پریده اون ستاره های دوراومد جلوی چشمام ، خیلی خوب یادمه اونروز وقتی به ستاره ی بزرگم توی آسمون زل می زدم بالاخره چه آرزویی کردم :
آرزو کردم گوش همه ی ستاره هایی که گوششون نمی شنوه خوب بشه ...
هميشه يک است! شايد در تمام عمرش نتواند بيشتر از 1 عدد باشد اما بعضي اوقات ميتواند خيلي باشد.... 1 نگاه 1 دنيا 1 سرنوشت 1 خاطره و 1 دوست
عاشقانه های يک سفر ...
به من گفته بودن تو خیلی تنهایی ، منم اومدم تا تنها نمونی ، تا از تنهایی غصه ات نگیره آخه من خودم تا حالا خیلی تنها بودم ، می دونم تنهایی درد داره ، خواستم بیام پیشت ، توی تنهاییت بشینم ، تو هم عشقتو توی تنهایی من بشونی اونوقت دیگه نه من تنها بمونم نه تو ...
یه عالمه حرف ، نشونده بودم نوک زبونم تا وقتی روبروت نشستم دیگه معطل اومدن حرفا نشیم من فقط حرف بزنمو و تو هم فقط بشنوی ، یه عالمه خنده گذاشته بودم توی یه مشتم یه عالمه گریه ام توی اون یکی مشتم تا تو حوصله هر کدومشو داشتی من اول اون یکی مشتمو برات باز کنم . می خواستم نزدیکتر از تمام آدمای دیگه کنارت بشینم اونقدر نزدیک که اگه توی دلمم حرف زدم تو بشنوی .
چقدر برای با هم بودنمون نقشه کشیده بودم که به هم چی بگیم چی کار کنیم ...
من اومدم ، با چه ذوقیم اومدم ، فکر می کردم توهم مثل من تمام دیشبو تا صبح پلکاتو روی هم نذاشتی تا بالاخره صبح بشه و با هم بودنمون شروع بشه ...
من اومدم اما ... اما سرتو خیلی شلوغ بود ، من تنها مهمون تو نبودم تو اونقدر مهمون داشتی که من توی صداشون ، نگاهشون حضورشون گم می شدم ... من تلمبار حرفم هنوز روی زبونم بود اما اونا اونقدر حرف برای گفتن داشتن که من ناخودآگاه حرفای خودمو قورت دادم ،
می گفتن تو غریبی اما این من بودم که اونجا غریبیم می شد ، هر چی نزدیکتر میومدم همه جا شلوغتر می شد ، من می خواستم یه جا برم که فقط من باشم و تو باشی اما نبود ، هیچ جا خالی نبود ... همش چشمامو می چرخوندم تا یه جا چشمای تو رو پیدا کنم که فقط به من زل زدی اما تونگات با همه بود . خب ، خب من یکم غصم گرفت ، فکر می کردم منتظر من بودی اما تو چطور می تونستی وسط اونهمه شلوغی ، وقتی همه دارن اسم تو رو صدا می زنن ، قربون صدقت می رن ، وقتی همه دارن بوسه هاشونو روی وجب به وجب دیوارای خونت می ذارن ، وقتی توی نگاهشون اونهمه عشقو اشک نشسته باز وقت کنی و منتظر من یکی بشینی ...
من اونجا خیلی غریبیم شد فکر کردم اونوسط اصلا دیده هم نمی شم ، منو بگو که خیال داشتم بیام روبروت بشینم اما اون جلوها بیخ تا بیخ آدم نشسته بود حتی نفسامم توی اون جای تنگ جا نمی شد ... از توی شلوغی اومدم بیرون ، می خواستم برم ، بغضم گرفته بود اصلا برای چی اومده بودم ؟؟؟ تو رو از تنهایی نجات بدم یا خودمو ؟؟ اما تو که اصلا تنها نبودی اونهمه عشق اونهمه حرف ... اما تنهایی من چی می شد ؟ حرفای من ؟ دلتنگیای من ؟ دردای من ؟ اشکام ، خنده هام ؟؟ یه چیزی قفسه سینمو فشار می داد نمی دونم ازدحام جمعیت بود یا ... می خواستم برم یعنی رفتمم ، یه جای دور یه کنج دور ، نشستمو کز کردم ... نمی خواستم گریه کنم اما خب گریم گرفت دست خودم که نبود ...
- سلام ، هنوز نیومده داری کجا می ری ، اینجوری اومده بودی منواز تنهایی دربیاری ؟؟
- سلام ... خب دیدم سرتون شلوغه گفتم برم یه وقت دیگه بیام ، تازه شما که اصلا تنها نیستی .
- اما تو که تنهایی .
- خب من یه چاره ای براش پیدا می کنم .
- اما چارش دست منه اصلا خدا همه چاره ها رو گذاشته دست من تا شما به خاطر دلتونم که شده دلتون برای من تنگ بشه .
- اونجا اونقدر شلوغ بود که اصلا صدا به صدا نمی رسید ترسیدم حرفام اونوسط گم بشه .
- نگران اون شلوغی نباش ، تو به محض اینکه اولین کلامو بگی یه خلوت بکر بینمون جون میگیره ، اونوقت فقط من می مونم وتو . تو نگران چی هستی من تمام وقتای دنیا توی دستامه تا به تعداد تمام اینهایی که خونم میان باهاشون خلوت کنم ، حرف بزنم ، بشنوم ...
حالا اخماتو باز کن ، اون راهی رو که برگشتی دوباره بیا ، نزدیکتر بیا ، هرچی گره کوره توی زندگیت به ضریح اون خونه گره بزن ، من یکی یکی برات بازش می کنم ، خوبیا رو می بخشم بهت ، بدیا رو ازت دورمی کنم ، دلتنگی رو ازت می گیرم و یه آرامش بی نظیر دست نخوردرو می سپارم به قلبت
از طرف بچه دومی به یه دوست
