اين آقاي ماركوپولوهم اون جا درس مي خونه ديگه اين دوستاش ميومدن با هم احوال پرسي مي كردن چقدم مسخره (خودتون كه مي دونيد اين برادرا چطور احوال پرسي مي كنن.)
منم گفتم خودم برم دنبال كارتم مگه چلاقم
. يهو يه چند تا از اين برادرا اومدن شروع كردن به ور ور كردن يكيشون كه اومد جلوتر گفت اين جي اف خودم ......
منم سرم پايين داشتم مي رفتم اين برادره هم شونه به شونمون شروع كرد به اراجيف گفتن . يه هو ديدم گفت: سلام استاد . يه نفس راحت كشيدم سرمو اوردم بالا ديدم دختر عمومه
_گفت : بهبه ببين كي اينجاست تو اينجا چيكار مي كني؟
گفتمش آجي اومدم كارتمو بگيرم
رو كرد به پسره گفت فاميلتون چي بود؟ بعد از اون نگاها...
خوب خودشو معرفي كرد
منم كه دل رحم دلم براش سوخت .
به دختر عموم گفتم لطف مي كردن محل توزيع كارتو داشتن نشون مي دادن .
مي دونم دختر عموم فهميد دارم دروغ مي گم رو به پسره كرد و گفت آقاي.. مرسي يادم مي مونه به خواهرم كمك كردي .
بعد دستمو گرفت با هم رفتيم كارتمو گرفتم . بعد بردم دانشگاهو نشونم داد زنگ زدم به موب آقاي ماركوپولو كه كجايي ؟ بيا بريم خونه......
خلاصه حالا پنچ شنبه ست روز قبل از كنكور
مامان ببين نمي شه بيام عروسي؟
مامان: چرا نمي توني
چون فردا كنكور دارم
مامان: با كنايه .هر چي تا حالا تست زدي بسته امروز استراحت كن
عروسي دختر عموم بودش ديگه تقريبا ساعت 3 اومديم خونه.
جمعه روز كنكور
تا ساعت 12:30 ظهر خواب بودم تا ساعت 1 ورزش كردم يه دوش گرفتم ساعت 1:30 ناهار خوردم از ساعت 2 تا 2:30 با دوسم حرف زدم بعد رفتم يه شربت براي خودم درس كردم نگا ساعت كردم ديدم 20 دقيقه به 3. تا آماده شدمو اين آقاي ماركوپولو راهي شد ساعت 3:15 بود يه آهنگ هايده گذاشتم تو ماشين تا برسيم اين آهنگشو دوست دارم(كار خدا را ببين /عاقبت مارو باش/ بعد يه عمري صبوري/ كنارم مياد/... .
محل و روز برگزاري كنكور
خوب ديدم نوشتن ورودي برادران
حالا بگرد دنبال ورودي خواهران تازه بعدا فهميدم در وروديو گذاشتن تو قسمت گرفتن امانات
خوب رفتم سر جلسه نشستم. آزمون شروع شد ديدم نه بلدم جواب بدم شارژ شدمو شروع كردم به جواب دادن
خوب در كل بد نبود نفر اول كنكور علوم تجربي مي شم از الان بهتون بگم سورپريز نشين در آينده
فقط اين عربي (كه حالم بهم مي خوره فقط 10 سوال جواب دادم)
از نقاط بارز
1/ اين بودش كه تو برگه راهنما زده بودن من طبقه همكف ساختمان دكتر حسابيم حالا هي بگرد اين مراقبه هم مي گفت آره شمارت مال همين جاست بگرد تا بعد ديدم نه من طبقه اولم...
2/ من فكر مي كردم فقط اين بچه راهنمايي ها ميز و نيمكتاشون پر از خاطره مي كنن ديدم نخير اين دانشجوا بدترن حتي به شماره صندليشونم رحم نكرده بودن
3/ سوالات دفترچه ها به جاي اين كه راست باشن مورب بودن
4/ اين بغليم كه اومد كنكور بده 40 سالش بود
5/ سر جلسه هر كاري كردم در اين بطري آب باز نشد لباسم خيس شد درش باز نشد پاسخناممو كه تحويل دادمو اومدم بيرون تا دست به درش زدم باز شد
6/ بعدم خيلي مودبانه از دانشگاه پرتمون كردن بيرون
ولي خوبيش به اين بود كه اكثر همكلاسيا و دوستاي گلمو ديدم